باز هم شهيد مرتضی توپچی

بسم رب الشهدا
سلام

سال ۵۶ بود و من سوم راهنمايی و معلم علوم ما شهيد مرتضی توپچی روزهای عجيبی بود اعتراضات مردم بعد از مقاله ای که در روزنامه اطلاعات در خصوص امام نوشته شد شکل جديدی گرفت دقيقا خداوند شر دشمنان اسلام را به خودشان بر گرداند آنها که با اطمینان فکر می کردند سالها ترويج بی بندوباری و فرهنگ منحط غرب امکان حرکتهای انقلابی وجود ندارد به يکباره با خروش غيرتمندانه مردم ايران به خاطر بی احترامی به مرجع عاليقدر جهان تشيع امام خمينی روبرو شدند و در اين ميان نقش معلمين در روشنگری و ايجاد روحيه انقلابيگری در بين دانش آموزان بی نظیر بود و نقش مرتضی برای ما بی نظيرتر ، مدرسه ما که سابقه انقلابی گری داشت کانون مبارزه دانش آموزان منطقه شد روزی نبود که که در تظاهراتها شرکت نکنيم سخنرانی هادی غفاری در مسجد سلمان خ ۱۷ شهريور نرسيده به خيابان شهيد سعيدی (غياثی) و تظاهرات شبانه و حمله ساواک به مردم ، تظاهرات در مسجد جامع بازار و حمله نيروهای گارد به مردم و زدن گاز اشک آور و.... که در اکثر اين تظاهراتها شاگردان مرتضی توپچی پيشتاز بودند ياد مبارزين و دانش آموزان انقلابی آن دوران مانند حسين طاهری ،علی رادان جبلی ،مرتضی خزئلی ، حميد تاجداری (تاج الدينی ) ،داوود عجب گل ،جلال آقا کثیری ، ثقفی، علی میرزایی سید هاشم یاسینی و دهها دانش آموزی ديگر که اساميشان يادم نيست و خيلی هايشان يا به شهادت رسيده اند و يا مفتخر به درجه جانبازی برای حفظ انقلاب هستند بخير روزهای خوبی بود درسهای مرتضی توپچی درس جهاد در راه خدا و مبارزه با ستمگران تحت رهبری امام خمينی درسهای سازنده ای بود، او به ما آموخته بود برای رسيدن به هدف هرگز از مشکلات نترسيم کلاسهای درسش پر می شد بعد از پايان کلاس مرتضی به دفتر دبيران نرسيده زنگ تفريح تمام می شد و مجددا به کلاس باز می گشت او خستگی نمی شناخت برنامه کوهنورديش برقرار شده بود يادم می يايد يکروز به اتفاق همکلاسيها و مرتضی به کوههای افجه رفتيم دقيقا همان روزهايی بود که گارديها در کوهها به مردم که سرودهای انقلابی و دعای فرج را می خواندند حمله می کردند نوع کلام نوع نگاه مرتضی بينش ناب او و نگاه پرمعنای او به ما ، ما را شيفته اش کرده بود ، در خانه ما همواره حرف مرتضی بود مادرم احساس خطر کرده بود از حرفهای من بوی انقلابیگری و بقول خودش بوی خرابکاری می شنيد به مدرسه آمد و سراغ معلم ما را گرفت و با مرتضی صحبت کرد هر چه می گفت مرتضی با صبر گوش می داد و با دست کشيدن به سر من از من تعریف می کرد و به مادرم دلداری می داد که نگران نباشد روزهای بعد احساس کردم مادرم ديگر گيرهای سابق را نمی دهد و تقريبا از راه صحيحی که انتخاب کرده ام راضی است البته کمی نگران بود اما تظاهرات شکل وسيعتری بخود گرفته بود و مادر منهم نيز از اوضاع روز بی اطلاع نبود و همين همگرايی اجتماعي نگرانيها را کم کرده بود سال ۵۶ تمام شد و بعد ا امتحانات و قبولی در سوم راهنمايی مهر ۵۷ برای تحصيل در هنرستان شماره ۶ تهران که در حال حاضر به نام شهيد مطهری در خيابان ۱۷ شهريور خ شهيد عجب گل بصورت شبانه ثبت نام کردم که صبحها سر کلاس شهيد توپچی بروم البته من تنها نبودم مدير مدرسه از دست ما ذله شده بود ولی به علت جو انقلابی که در مدرسه حاکم بود جرعت اعتراض سنگين نداشت ما وقتی سر کلاس توپچی می آمديم عشق می کرديم صورت مهربان او قدمهای استوار او و سخنان از سر عشق او همه نيرويی بود که به ما ترزيق می شد بعضی روزها مدتی ناپديد می شد و ما نگران می شديم ولی بعد از مدتی دوباره صدای گرم او در فضای کلاس طنين انداز می شد نزديکهای محرم ۵۷ بود حال و هوای مرتضی يه جور شده بود ، نورانی و قشنگ ، تازه با يکی از همکلاسيهاش ازدواج کرده بود خانم کيهانی و ........

شهيد مرتضی توپچی

/ 2 نظر / 5 بازدید
مسیح مصلوب

حاجی سلام حاجی از این داستانات زیاد بگو که حال و هوای اول انقلاب رو بیشتر حس کنیم بقول بابام اون حال و هوایی که دیگه خیلی سخت امکان تکرارش هست داستان هایی مثل داستان کتک خوردنها و مباراتشون اما به خاطر اون چیزی که دنبالش بودن دم نمی آوردن . حاجی اما یک مطلب ، راستش یک جمله ای توی فیلم موج مرده بود که خیلی برام مهم بود ،سرهنگ می گفت ما رو فرستادین میدون جنگ تا از اونجا محافظت کنیم ما کارمون رو انجام دایم بچه هامونو سپردیم دست شما آیا تونستین خوب از امانت محافظت کنین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا میشه گفت پهلوونامون بعد انقلاب رفتن توی اون میدون اونایی که توی این میدون موندن با بچه بزرگتر که همین انقلابمون بودش چطور رفتار کردن ؟ این بچه نوپارو چگونه حفظ کردن و چه بر سرش آوردن اونهایی هم که برگشتن دیگه گفتن شما از رده خارج شدین و ما خودمون از پس کار بر مایم برین فکر خودتون باشین . چه بزرگانی در گوشه کناره های این شهر دارن برای حفظ بچه کارهای کوچک انجام می دن اما بازم چشم ندارن ببینن اینها صادقانه دارن کار می کنن و باز هم براشون سنگ اندازی هم می کنند کجایند آن مردان مرد مسیح مصلوب

قطره

خوب پس اين حاجی داستان هم بلده تعريف کنه حاجی داستانات واقعيه راستی بقول اون ترکه بخش عاشقونشو بيشتر کنين بهتر ميشه راستی حاجی دوران انقلاب چند سالت بوده من مزاحم همه ميشم حالا هم بهت چه قطره گير دادم قربونت بچه ايرونی - قطره