سید خارکن

هوالمحبوب

وقتی این داستانها یا واقعیتهایی که به خاطر گذشت زمان برای ما تبدیل به داستان شده است را می خوانم و این زمانه را با این آدمهای دروغگو و فتنه گری که نام شیخ و ...... بر خود گذاشته اند را می بینم انگشت حیرت بر دهان می گیرم که آنها چه بودند و این جانوران چه هستند وقتی حکایتهای مردی عارف و متقی مثل آقای رجبعلی خیاط را می خوانم و در مقابلش  قصه ملعونهایی مثل کروبی را می بینم که زندگیش انباشته از مال حرام و  وجودش آغشته به فساد و تبهکاری است ، از اینکه معاصر چنین خبیثانی هستم دلم از  غصه و اندوه انباشته می شود و بر خود می لرزم و می گویم واقعا نمونه این سید بزرگوار و یا امثال رجبعلی خیاطها دیگر در میان ما نیستند! اما باز هم به خود امیدواری می دهم که حتما هستند که اگر نبودند انقلاب ما از خطرات محفوظ نمی ماند اگر نبودند دربهای نعمت بر روی ما بسته می شد اگر نبودند عذاب الهی شامل سرزمینم می شد  ایمان دارم که هستند اما چشمهای بی بصیرت ما بسته است .

خدایا چشمهای ما را به دیدن بنده های خوبت باز کن

 

داستان سید خارکن

 

برگرفته ازاولین بلاگ در باره تعبیر خواب

سلام

 

در دارلسلام عراقی از سید جلیل القدر سید هاشم نجفی که معروف به سید خارکن بود، (زیرا که امر معاش آن سید جلیل، غالبا به خارکنی و هیزم فروشی می گذشت) نقل می کند: (و بعضی آن جناب را سید تبری نیز می گفته اند) چون روزی در کشتی بوده است ناگاه باد مخالف می وزد. سید تبر هیزم کنی خود را به جانب هوای مخالف نموده و امر به آرامش می کند، هوای مخالف به اذن خدای متعال، موافق شد.

 

این سید همان کسی است که نادرشاه به او گفت شما خیلی همت کرده اید،که از دنیا گذشته اید. سید فرمود: بلکه نادر همت کرده است زیرا از آخرت و دار باقی گذشته است.

 

هنگامی که سید در نجف اشرف بود. کیسه پول یک زائر غریب را مرد جیب بری دزدید، زائر پریشان و حیران شکایت خود را به امیرالمؤمنین علیه السلام نمود.

 

شب در خواب دید امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود فردا برو فلان جا هر کس را دیدی پولت را از او بگیر. به آن محل که مراجعه کرد سید هاشم نجفی را دید اما فکر کرد سید محترمتر از آن است که من ادعای پول خود را بنمایم. چیزی نگفت: باز شکایت خود را به مولی علیه السلام تکرار نمود. همان خواب را دید پس از مراجعه مصادف با سید نجفی شد . و چیزی نگفت تا سه مرتبه بالاخره فکر می کند، جریان خود را نقل کند و از ایشان چاره جویی نماید.

 

داستان خود را خدمت ایشان نقل کرد و خواب مکرری که دیده بود اظهار نمود. سید می فرماید جدم امیر المؤمنین علیه السلام راست فرموده است فردا به مسجد بیا، تا پول تو را بدهم. دستور می دهد منادی در نجف اعلان کند فردا سید هاشم به منبر می رود حاضر شوند روز بعد پس از انجام نماز ظهر و عصر، مردم نجف از عالی و دانی و عالم و عامی جمع شده بودند، زیرا می دانستند اتفاق غیر منتظره ای است که سید مردم را دعوت به اجتماع نموده است.

 

سید هاشم بر منبر رفت و گفت مردم!: بدانین من موقعی که در کاظمین بودم روزی به بغداد رفتم با یک مرد یهودی معامله کردم پول حنس او را پرداختم اما یک پاره بغدادی (که چهار آن یک شاهی است) باقی ماند، بدهکار شدم به کاظمین آمدم چند روزی از این جریان گذشت، باز به بغداد رفتم که طلب یهودی را بدهم. دیدم دکان او بسته است و اعلام فوت او را نوشته اند آن مبلغ را از روزنه دکان به داخل انداختم به امید آنکه ورثه او بردارند. از بغداد برگشتم. به بستر رفتم در عالم خواب قیامت را دیدم و خلق اولین و آخرین همه برای حساب جمع شده بودند. هول ها و گرفتاری  های قیامت را آن طوری مه دیدم نمی تونم شرح بدهم حتی یک دهم آن را نیز نمی توانم باز گو کنم .

 

از قیامت سخنی می شنوی                           دستی از دور به آتش می داری

 

بالاخره پس از طی مراحل، عبورم به صراط افتاد که خداوند می فرماید: و ان منکم الا وارد دکان علی ربک حتما مقضیا ) چه بگویم گه چه دیدم مویی بر بالای جهنم کشیده اند که سر وته آن معلوم نیست و آتش جهنم در زیر آن شعله ور است. اگر آتش را به دریا تشبیه کنم از هزار یک آن را نگفته ام. چیز دیگری ندیده ام که به آن تشبیه کنم دیدم مردم بر آن وارد می شوند و مانند پروانه به آتش فرو می ریزند و ملائکه اطراف ایشان را گرفته اند می گویند "‌رب سلم امة محمد صلی الله علیه و آله" گروهی به دست آویخته اند، بعضی به سینه خود فرو می روند و برخی به پا و طایفه ایی چون پیادگان و گروهی مانند سواره ها و جمعی مثل باد تند می گذرند.

 

بالاخره من با نهایت خوف وارد شدم. خداوند مرا کمک و یاری فرمود روانه گردیدم ولی از دیدن آن آتش بی پایان، دلم می تپید و هوش از سرم می پرید، خود را تا وسط راه رسانیدم ناگاه دیدم چیزی مانند کوه آتشاز قعر جهنم بلند شد و در جلو من قرار گرفت راه را بر من مسدود کرد، نه راه برگشتن و نه راه رفتن داشتم. خوب که نگاه کردم، دیدم همان یهودی بغدادی است که عظیم و بزرگ شده است و یک پارچه آتش است. چشمش که به من افتاد بر خود لرزیدم، گفت: سید! یک پاره پول مرا بده. بعد بگذر! گفتم بگذار بروم اینجا که پول ندارم گفت: اگر نداری مرا با خود ببر، گفتم این ممکن نیست زیرا خداوند بهشت را بر کفار حرام فرموده است. گفت تو بیا با من باش. گفتم ای مرد! بر من رحم کن. آمدن من پیش تو و سوختنم برایت چه فایده ای دارد؟ گفت دلم تسلی می یابد. هر چه الحاح (پا فشاری) و التماس کردم مفید نیفتاد. وقتی به طول انجامید گفت : سید! بگذار تو را در آغوش بگیرم و قدری به سینه خود بچسبانم تا خنک شوم. دست های خود را گشود که نرا بغل من د، دیدم اگر با من چنین معامله کند مانند مس گداخته می شوم، باز شروع به التماس کردم.

 

در این هنگام پنجه خود را باز کرد و پیش آورد گفت: بگذار پنجه ی خود را روی سینه ات بگذارم دیدم نمی توانم طاقت بیارم. آنگاه انگشت سبابه خود را پیش آورد و بر سینه من گذاشت از شدت حرارت آن گویا جمیع اعضاء و جوارحم سوخت از خواب بیدار شدم جای انگشت او را در سینه ی خود یدم. در این موقع سید سینه خود را گشود و آن محل را به حاضرین نشان داد. فرمود از آن وقت که سینه من چنین شده تا کنون آن را معالجه کرده ام ولی هنوز بهبودی نیافته است. مردم از دیدن سینه سید بسیار تحت تاثیر قرار گرفتند. فرمود: مردم! خداوند از حق الناس نمی گذرد اگر چه پاره ای پول یهودی باشد، از سید نجفی. حالا چگونه خواهد بود حال کسی که پول زائر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را برده باشد. هر کس از کیسه ی پول این زائر غریب خبر دارد  به او برساند. شخصی از حاضرین حرکت کرد. گفت من خبر دارم و به او بر می گردانم زائر را برد و پولش را پرداخت.

 

روزی نادر شاه از اطرافیان پرسید : این سید خار کن (سید نجفی ) کیست که هر جا می رویم صحبت او است می خواهیم او را ببینیم.

 

و با خدم و حشم به سراغ او رفتند و در بیابان در حال هیزم شکنی او را یافتند. نادر به او گفت سید نجفی که می گویند تویی؟ گفت بله.

 

نادر گفت : تو خیلی همت داری که از دنیا گذشته ای.سید در کمال خونسردی گفت: نخیر آقا -شما خیلی همت دارید که از آخرت گذشته اید.

/ 3 نظر / 9 بازدید

ما بیشماریم! راه پیمایی مجازی در کوچه خیابان های اینترنت/از 22 بهمن به مدت یک هفته ما یک هفته اینترنت را تسخیر خواهیم کرد. منتظر حضورتان هستیم. www.bishomar.ir

امین

آقای حاج رضا به وب ما هم یک سری بزن و راهنمایی بفرمایید - دوست قدیم