یاد باد آن روزگاران یاد باد

من تشنه عدالت و شیفته انقلابم هستم ، می خواهم تا آخرین لحظه عمرم در راه برپایی عدالت و ریشه کن کردن ظلم مبارزه کنم حتی اگر در این راه جان ببازم خیالی نیست
 
درد دل اين روزام
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٥ : توسط : حاج رضا

هوالمحبوب

با سلام

سالهای عمرم داره سپری می شه رنگ سفيد بيشتر موهايم را گرفته بقول بعضی از دوستان ديگه افتادم تو سرازيری رفتن اما وقتی به گذشته نگاه می کنم دلم سخت می گيره برای کارهايی که انجام دادم و برای  کارهايی که بايد انجام ميدادم ولی انجام ندادم روزهای سختی را پشت سر گذاشتم چه از روزهای سخت اول انقلاب و چه روزهايی نخست پيروزی انقلاب و خبر شهادتهای دوستانم در کردستان ،عمرم چون برق و باد گذشت هفته گذشته مثل خيلی از جمعه های گذشته به عشق ديدار دوستانم به بهشت زهرا رفته بودم و طبق معمول قطعه ۲۴ پاتوق هميشگيم وبعدش قطعه ۵۳

اين هفته وقتی مثل هميشه اول  برای شکايت سر خاک يکی از دوستام رفته بودم که بنحوی سرنوشت من با شهادت او گره خورده بود تنها تونستم يک فاتحه بخوانم و نگاهی به صورت زيبايش بياندازم و بگويم دلم برات خيلی تنگ شده اونقدر تنگ که تحمل اين قفس رو ندارم و برای اومدن لحظه شماری می کنم تا اونجا برات بگم اينجا خيلی از آدما از دينداری تنها پوسته ای را دارند ديگه عشق معنای قشنگ اون روزا رو نداره تا برات بگم غيرت برای بعضی ها تنها يه شعار شده تا برات بگم شرف ديگه قصه ای شده برای آدمای تو قصه ها  آره اونم مثل هميشه با نگاه پر از محبتش منو نگاه می کرد و لبخند قشنگشو تحويل من می داد انگاری می گفت سيد باز کم آوردی  می دونيد بعضی موقعها هم زير نگاه سنگين اين شهيد خورد می شم بعضی موقعها احساس می کنم خيلی عقب افتادم خيلی اونقدر که ديگه با هيچی نمی تونم خودمو به اون برسونم وقتی هم که می خوام ازش خداحافظی کنم هميشه احساس شرم می کنم نمی دونم چرا  ، يواش يواش از کنار قبر اون که فاصله کمی با قبر شهيد چمران و بروجردی و رضا چراغی داره فاصله می گيرم و يواش يواش مثل هميشه رفتم سر قبر رفقايی که هرگز بودن در کنارشون از حافظه ام پاک نمی شه

رضا چراغی عزيز با اون چهره زيباش يادش بخير کنار دستش هم فرمانده عزيزم بروجرودی آرميده يادش بخير سال ۵۹ بود شهيد بروجردی اومده بود مريوان به عنوان سرکشی و پاتوقش هم مقر ما بود يک شب طبق معمول ساعت ۱۲ شب برای گشت شبانه به خيابون زده بودم ناگهان ديدم از کنار پياده رو يک نفر يواش يواش عبور می کند نزديکش که رسيدم ديدم شهيد بروجردی است سلام کردم خيلی دوستش داشتم ازش سوال کردم برادر بروجردی کجا بوديد سرشو که بالا گرفت مجذوب چشمهای مهربانش شدم و او با مهربانی گفت منزل دوستان پيشمرگ مسلمان کرد بودم گفتم برادر بروجردی مواظب خودتون باشيد چرا تنها و اون تنها خنده ای کرد و به سمت مقر رفت هنوزم سر قبرش که می رم اون خنده قشنگو می شه توصورت زيبايش و با اون ريشهای بورش ديد بروجردی برای من مفهوم عشق و داشت يادش بخير

شهيد عزيز برجردي

و سه چها تا قبر اون طرفتر قبر شهيد عباس کريمی قرار دارد منو عباس با هم تو يک واحد بوديم و کلی با هم کر کری داشتيم ماها بچه تهرون بوديم واونا بچه کاشون روزی که وارد منطقه مريوان شديم واحد ما تشکيل شده بود از دو سه نفر من تازه ۱۶ سالم تمام شده بود و بعد از چند ماه عباس کريمی به واحد ما ملحق شده اون موقعها بحث بين طرفداران بنی صدر و مخالفينش گرم بود و ما هم تو جلسات خودمون معمولا کلی با هم بحث داشتيم يادش بخير و بعد از مدتها عباس به اتفاق برادر احمد به جنوب رفت و تیپ محمد رسول الله (ص) را تشکيل دادند هيچ وقت يادم نمی ره سر عمليات والفجر ۴ بود اگر اشتباه نکرده باشم لشگر حضرت رسول منطقه مريوان بود من با پيکان برای ماموريتی رفته بودم اروميه و موقع برگشتن از طريق بانه زدم به خط عمليات واز توی خط زير آتش دشمن به سمت مريوان رفتم از بعضی از بچه های لشگر سراغ عباس کريمی رو گرفتم گفتند فرمانده تیپ سلمان شده نزديک مريوان ونزديک پنجوين به مقر تیپ سلمان رفتم همونجا يکی از دوستانم رو که بعدا شهيد شد به نام شهيد نيکخواه را ديدم بعد از حال و احوالپرسی از اون پرسيدم از عباس کريمی خبری نداری و اون گفت اتفاقا عباس کريمی الان همينجا همين چادری هست که کنارش ايستاده ايم و داخل چادر است برو ببينش ظاهرا با من شوخی کرد و به من نگفت عباس کل فرمانده هان گردانهای تیپ رو جمع کرده و داره با اونا صحبت می کنه منم درب چادرو باز کردم و رفتم تو يک دفعه ديدم حاج عباس اونور چادر نشسته و اطرافش فرماندهان گردانها حلقه زده اند و کالک عمليات جلوشون پهنه و يک دفعه همه برگشتند منو نگاه کردند از خجالت سرخ شدم وفقط باسر سلامی کردم و از چادر خارج شدم بفاصله يک دقيقه حاج عباس از چادر اومد بيرون منو بغل کرد و بوسيد وگفت عليرضا اينجا چيکار می کنی وقتی قصه اومدنم رو با پيکان براش گفتم کلی خنديد و گفت تو هيچوقت نمی خواهی از ماجراجويی دست برداری و اون آخرين باری بود که من اونو ديدم و از اون خداحافظی کردم حالا هر وقت ميام بهشت زهرا وقتی بالا سرقبرش می رسم و عکس قشنگشو با  اون خنده هميشگی می بينم فقط نگاهش می کنم و بغضم می ترکه ومثل حالا گريه امونم نمی ده  فقط می گم  عباس جون منو يادت نره من هنوز همون عليرضام  

شهيد عباس كريمي

يادمه از زمانی که خودمو شناختم سرم تو کتاب بوده يه زمانی تو همون دوران ابتدايی تمام کتابهای تو رديف سنی خودمو تو کتابخونه پارک لاله خونده بودم بحدی که ديگه وقتی می رفتم کتابخانه تنها ميتوانستم کتابهايی رو امانت بگيرم که متعلق به سنينی بيش از من بود و خيلی رمان و داستان می خوندم و هميشه آرزو داشتم روزی بتونم نويسنده بشم من با قهرمانان داستانهای کتابهايی که می خوندم زندگی می کردم قبل از اينکه به سراغ کتابهای مذهبی در دوران راهنمايی برم تنها کتابهای داستان می خوندم ديگه همه فاميل منومی شناختند يعنی هر وقت من به جايی می رفتم و در آن خونه کتابی را که خوشم ميومد پيدا می کردم ديگه از همه جدا می شدم و همه می دونستند من ديگه نه غذا می خورم و نه صدای کسی را می شنوم چون من به دنيايی می رفتم که اون موضوع داستان بود و حالا بعد از گذشت چهل و اندی سال از عمرم می بينم زندگی خودم شبيه همون کتابهايی شده که سالهای گذشته اونها را خونده بودم و شايد بعضی مواقع داستان زندگی افرادی همچون من  بسيار هيجان آميزتر و رمانتيکتر و آميخته به يک تراژدی تلخ و شيرين است و شايد هرگز در قالب کتابی نوشته نشود اما هنوز ما هستيم در دنيايی که انگار به اين دنيا تعلقی نداريم و يا از اين زمان نيستيم  می دونيد اين روزها تنها زمانی کمی آروم می شم که می رم سر قبر دوستام و با ديدن صورتهای زيبای اونا باور می کنم ما هم بايد بريم شايد زودتر از اونی که فکر می کنيم  دعامون کنيد فقط هنگام رفتن روسياه نزد دوستامون نريم . منو ببخشيد

روزگاري من شدم اون

و روزگاری بايد مقابل شهدا قرار بگيريم و نگاهشان را پاسخ گوييم چه پاسخی داريم؟