یاد باد آن روزگاران یاد باد

من تشنه عدالت و شیفته انقلابم هستم ، می خواهم تا آخرین لحظه عمرم در راه برپایی عدالت و ریشه کن کردن ظلم مبارزه کنم حتی اگر در این راه جان ببازم خیالی نیست
 
باز هم شهيد مرتضی توپچی
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢ : توسط : حاج رضا

بسم رب الشهدا
سلام

سال ۵۶ بود و من سوم راهنمايی و معلم علوم ما شهيد مرتضی توپچی روزهای عجيبی بود اعتراضات مردم بعد از مقاله ای که در روزنامه اطلاعات در خصوص امام نوشته شد شکل جديدی گرفت دقيقا خداوند شر دشمنان اسلام را به خودشان بر گرداند آنها که با اطمینان فکر می کردند سالها ترويج بی بندوباری و فرهنگ منحط غرب امکان حرکتهای انقلابی وجود ندارد به يکباره با خروش غيرتمندانه مردم ايران به خاطر بی احترامی به مرجع عاليقدر جهان تشيع امام خمينی روبرو شدند و در اين ميان نقش معلمين در روشنگری و ايجاد روحيه انقلابيگری در بين دانش آموزان بی نظیر بود و نقش مرتضی برای ما بی نظيرتر ، مدرسه ما که سابقه انقلابی گری داشت کانون مبارزه دانش آموزان منطقه شد روزی نبود که که در تظاهراتها شرکت نکنيم سخنرانی هادی غفاری در مسجد سلمان خ ۱۷ شهريور نرسيده به خيابان شهيد سعيدی (غياثی) و تظاهرات شبانه و حمله ساواک به مردم ، تظاهرات در مسجد جامع بازار و حمله نيروهای گارد به مردم و زدن گاز اشک آور و.... که در اکثر اين تظاهراتها شاگردان مرتضی توپچی پيشتاز بودند ياد مبارزين و دانش آموزان انقلابی آن دوران مانند حسين طاهری ،علی رادان جبلی ،مرتضی خزئلی ، حميد تاجداری (تاج الدينی ) ،داوود عجب گل ،جلال آقا کثیری ، ثقفی، علی میرزایی سید هاشم یاسینی و دهها دانش آموزی ديگر که اساميشان يادم نيست و خيلی هايشان يا به شهادت رسيده اند و يا مفتخر به درجه جانبازی برای حفظ انقلاب هستند بخير روزهای خوبی بود درسهای مرتضی توپچی درس جهاد در راه خدا و مبارزه با ستمگران تحت رهبری امام خمينی درسهای سازنده ای بود، او به ما آموخته بود برای رسيدن به هدف هرگز از مشکلات نترسيم کلاسهای درسش پر می شد بعد از پايان کلاس مرتضی به دفتر دبيران نرسيده زنگ تفريح تمام می شد و مجددا به کلاس باز می گشت او خستگی نمی شناخت برنامه کوهنورديش برقرار شده بود يادم می يايد يکروز به اتفاق همکلاسيها و مرتضی به کوههای افجه رفتيم دقيقا همان روزهايی بود که گارديها در کوهها به مردم که سرودهای انقلابی و دعای فرج را می خواندند حمله می کردند نوع کلام نوع نگاه مرتضی بينش ناب او و نگاه پرمعنای او به ما ، ما را شيفته اش کرده بود ، در خانه ما همواره حرف مرتضی بود مادرم احساس خطر کرده بود از حرفهای من بوی انقلابیگری و بقول خودش بوی خرابکاری می شنيد به مدرسه آمد و سراغ معلم ما را گرفت و با مرتضی صحبت کرد هر چه می گفت مرتضی با صبر گوش می داد و با دست کشيدن به سر من از من تعریف می کرد و به مادرم دلداری می داد که نگران نباشد روزهای بعد احساس کردم مادرم ديگر گيرهای سابق را نمی دهد و تقريبا از راه صحيحی که انتخاب کرده ام راضی است البته کمی نگران بود اما تظاهرات شکل وسيعتری بخود گرفته بود و مادر منهم نيز از اوضاع روز بی اطلاع نبود و همين همگرايی اجتماعي نگرانيها را کم کرده بود سال ۵۶ تمام شد و بعد ا امتحانات و قبولی در سوم راهنمايی مهر ۵۷ برای تحصيل در هنرستان شماره ۶ تهران که در حال حاضر به نام شهيد مطهری در خيابان ۱۷ شهريور خ شهيد عجب گل بصورت شبانه ثبت نام کردم که صبحها سر کلاس شهيد توپچی بروم البته من تنها نبودم مدير مدرسه از دست ما ذله شده بود ولی به علت جو انقلابی که در مدرسه حاکم بود جرعت اعتراض سنگين نداشت ما وقتی سر کلاس توپچی می آمديم عشق می کرديم صورت مهربان او قدمهای استوار او و سخنان از سر عشق او همه نيرويی بود که به ما ترزيق می شد بعضی روزها مدتی ناپديد می شد و ما نگران می شديم ولی بعد از مدتی دوباره صدای گرم او در فضای کلاس طنين انداز می شد نزديکهای محرم ۵۷ بود حال و هوای مرتضی يه جور شده بود ، نورانی و قشنگ ، تازه با يکی از همکلاسيهاش ازدواج کرده بود خانم کيهانی و ........

شهيد مرتضی توپچی